گاهی انگاری آب یخ ریختن سرت و اعصابت هم خرابه
داغونی ، میخوای داد بزنی
طوری که حنجرت منفجر بشه و زمین بلرزه و همه چی دگرگون بشه...
شاید مثل سونامی! نمیدونم
گاهی نمیدونی چته؟ شعر حسین پناهی گوش میدی ، به صدای فروغ گوش میدی...
دلتنگ صدای عمو خسرو میشی که میگه آب را گل نکنیم...
بازم نمیدونی چته....! خسته ای اما حس میکنی حوصله ی یه چیزو داری ولی نمیدونی حوصله چی رو...
از دنیا بریدی، از دنیا می نالی
حس میکنی توی شلوغی تنهایی و داری دیوونه میشی
دلت سیگار میخواد اما اهلش نیستی
دلت میخواد دنیا رو واژه واژه کنی
اشکت جمع شده و بغض کردی اما یادت میاد مَردی
.
.
.
سردمه اما بدنم عرق کرده
آهی میکشم و سعی میکنم صدامو صاف کنم
گوشی رو میگیرم دستم و میخوام زنگ بزنم..... نمیتونم
نمیدونم واسه چی؟ اما نمیشه
شروع میکنم به نوشتن یه پیام کوچولو
می نویسم... می نویسم... حرف دل تمومی نداره
میخوام بفرستم.... نمی تونم
نمیدونم واسه چی؟ اما نمیشه. شاید هم چون کسی نیست.
دیگه حس میکنم آخر خطم و دوست دارم این فیلم هم تموم بشه و بگم کات یا بگن کات
نمیگن.....!!!! نمیگم.... نمیتونم بگم.... نمیشه بگم..... نمیذارن بگم
میخوام بخوابم شاید اینجوری آروم بشم یا شاید سوالاهای توی ذهنم پاک بشن یاد حداقل بهشون فکر نکنم
که چرا؟ چی شد؟ چیه؟ چی میگه؟ کی؟ کجا؟ آره؟ نه؟ هست؟ میره؟ بود؟ نبود؟ شاید؟ گفت؟ نگفت؟ میاد؟ و... و... و...
اما انگاری خواب هم باهام قهر کرده
چی کار کنم؟ قدم بزنم؟ توی خیابون و سکوتش
گاهی ستاره ها هم دیگه بهم چشمک نمیزنن
اما گاهی تنها دلخوشیم چشمک ستاره هاست
سلام ستاره ها
سلام مهتاب
بامداد رو پشت سر میذاری و باز هم شامگاه داره تموم میشه و پگاه بهت لبخند میزنه
باز هم باید لبخند بزنی
رسمش همینه ، باید اینجور باشی تا فقط زنده نباشی و زندگی کنی
فقط سکوت میکنی
سکوت میکنی
سکوت می کنی.....
سکوت....
.
.
.
تکرار هر روز
محمدرضا خردمند(سکوت)