
بازوی تخیل خود را به رخ خالی برگه میکشم
اما این خالی٬ خالی تر از ذهن خالی من است
احساس می کنم قفلی بزرگ بر این ذهن لعنتی زده شده
و شاید
در انتظار دق الباب است
بلکه باز شود این قفل غریبه
گاهی دلها به مهمانی می روند
به مهمانی ایستگاه خیال
دوستی دل و عقل
و باز هم شاید
در انتظارند
البته این بار دل در انتظار است...شاید...
شاید این بار در انتظار آمدن و ظهور نوری بر دل نمکدانی من ٬ مرهمی بر زخم کهنه من...
پس این ذهن پر از درختان سر به فلک کشیده و قد علم کرده من چه می خواهد
جنگل آمازونیست برای خود...
اما می دانم...
دنیای ما در پی آرامش است و آرامش در حال نوشیدن یک فنجان قهوه...
همین.
محمدرضا خردمند(سکوت)